تبليغاتX
نورا (س) نورا (س)

نورا (س)

« خجسته سالروز ميلاد باسعادت سيده بانوان دو عالم تهنيت باد »

حضرت فاطمه زهرا(س):

 

ــ هرکس عبادات و کارهاى خود را خالصانه براى خدا انجام دهد، خداوند بهترین مصلحت ها و برکات خود را براى او تقدیر مى نماید.

 

ــ همانا حقیقت و واقعیّت همه سعادت‌ها و رستگاريها در دوستى على (علیه السلام) در زمان حیات و پس از رحلتش خواهد بود.

 

ــ هرکه بر پدرم، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) و بر من به مدّت سه روز سلام کند، خداوند بهشت را براى او واجب مى گرداند. چه در زمان حیات ما باشد یا پس از آن.

 

ــ هنگامى که در روز قیامت برانگیخته شوم، خطاکاران امّت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، را شفاعت مى نمایم.

 

و آن بانوي رئوف روز جمعه نزدیک غروب آفتاب به غلام خود مى فرمود:

ــ بالاى پشت بام برو، هر موقع نصف خورشید غروب کرد مرا خبر کن تا براى خود و دیگران دعا کنم.

 

و در حق امت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) اينگونه دعا مي فرمود:

ــ خداوندا، به حقّ اولیاء و مقرّبانى که آن ها را برگزیده اى، و به گریه فرزندانم پس از مرگ و جدائى من با ایشان، از تو مى خواهم گناه خطاکاران شیعیان و پیروان ما را ببخشى.

 

« خجسته سالروز ميلاد باسعادت بانوي رئوف، سيده بانوان دو عالم، دخت گرامي نبي مكرم اسلام،‌ حضرت فاطمه مرضيه(س) بر همه عاشقان آل طه(ص) مبارك و تهنيت باد »

  

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 11:53  توسط نورا  | 

« رنج شيطان از 6 خصلت امت رسول الله (ص) »

 

 

                                                       

 

روزی پیامبر اکرم(ص) از راهی عبور میکردند. شیطان را دیدند که بسیار لاغر و ضعیف شده است.

از او پرسیدند: چرا به این روز افتادهای؟

گفت: از دست امت تو رنج میبرم و در زحمت بسیار هستم.

پیامبر(ص) فرمودند: مگر امت من با تو چه کرده‌اند؟

شیطان گفت: امت شما شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم:

 

ــ اول اینکه ابتدای هر کاری بسم الله الرّحمن الرّحیم می‌گویند.

ــ دوم اینکه هر وقت بهم می‌رسند سلام می‌کنند.

ــ سوم اینکه با هم مصافحه می‌کنند (دست دادن به یکدیگر).

ــ چهارم اینکه هر کاری را می‌خواهند انجام دهند انشاءالله می‌گویند.

ــ پنجم اینکه از گناهان خود استغفار و طلب مغفرت میکنند.

ــ ششم اینکه تا نام  شما را میشنوند صلوات می‌فرستند.

 

                                                   « كتاب چهل حدیث در باب اعجاز صلوات »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 11:0  توسط نورا  | 

« بهلول و شيخ بغداد »

 

 

                               

 

آورده‌اند که:

 

شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان درپي او.

شیخ احوال بهلول را پرسید، گفتند مردی دیوانه است.

گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است.

پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: که هستی؟

عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

عرض کرد: آری.

بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟

عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.

 

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ درصورتیکه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.

خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و درپي او روان شد تا به او رسید.

 

بهلول پرسید: که هستی؟

جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

 

بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.

مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید.

 

بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (ص) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.

خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

 

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است.

« اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را 100 از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود »

 

جنید گفت: جزاک الله خیراً! ادامه داد:

« در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد »

« در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار و...] نباشد »

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 10:37  توسط نورا  | 

« چند حدیث از امام مهربانیها »

 

 

 

امام رضا(ع) فرمودند:

 

ــ  مؤمن، مؤمن واقعى نيست، مگـر آن كه 3 خصلت در او بـاشد:

سنتـى از پـروردگـارش، سنتـى از پيـامبـرش و سنتـى از امـامـش. سنت پروردگار، پـوشاندن راز خود است.  سنت پيغمبر، مدارا و نرم رفتارى با مردم است. سنت امام، صبر كردن در زمان تنگدستـى و پريشان حالى است.

 

ــ  عقل شخص مسلمان تمام نيست، مگر ايـن كه 10 خصلت را دارا باشد:

از او اميد خير باشد. از بدى او در امان باشند. خير اندك ديگرى را بسيار شمارد. خير بسيار خود را اندك شمارد. هرچه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود. در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود. فقـر در راه خدايـش از توانگرى محبوبتر باشد. خوارى در راه خـدايش از عزت بـا دشمنش محبوبتر باشد. گمنامى را از پرنامى خواهانتر باشد. احدى را ننگرد جز اينكه بگويد او از من بهتر و پرهيزگارتر است.

 

ــ  از نشانه‌هاى دين فهمى، حلم و علم است. خاموشى درى از درهاى حكمت است. خاموشى و سكوت، دوستـى آور و راهنماى هر كار خيرى است. زمانى بر مردم خواهد آمد كه درآن عافيت 10 جزء است كه 9جزء آن در كناره‌گيرى از مردم و 1 جزء آن در خاموشى است.

 

ــ  به خداوند خوشبين باش:

زيرا هركه به خدا خوشبين باشد، خدا با گمان خوش او همراه است و هركه به رزق و روزى اندك خشنود باشد، خـداوند به كردار اندك او خشنود باشد و هركه به اندك از روزى حلال خشنود باشد، بارش سبك و خانواده‌اش در نعمت باشد و خداوند او را به دنيا و دوايش بينا سازد و او را از دنيا به سلامت به دارالسلام بهشت رساند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 11:49  توسط نورا  | 

« ديو و سليمان »

 

    

ــ  یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق"، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است. قصه چنین است:

 

... سلیمان فرزند داوود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.

 

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. درحال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند وبر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند).

 

چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را "مسکین و فقیر" می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

 

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند.

 

در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد.

 

سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند...

 

    « دكتر الهي قمشه‌اي »

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/12ساعت 10:13  توسط نورا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 13:5  توسط نورا  | 

«ارزش واقعی انسان به چیست؟»

 

 

                                

 

این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است:

 

ــ علامه محمد تقی جعفری (رحمه الله علیه) می گفتند: عده‌ای از جامعه‌شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».

برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است. اما معیار ارزش انسانها در چیست؟

هر کدام از جامعه شناسان صحبتهایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند. وقتی نوبت به بنده رسید گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد. کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است. اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه خداست.

 

ــ علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان صحبتهای مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. وقتی تشویق آنها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه‌السلام) است.

آن حضرت در نهج البلاغه می‌فرمایند:

« ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌دارد »

 

وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند...

 

ــ حضرت علامه در ادامه می‌گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی! پنجاه میلیونی!» . چقدر بدش می‌آید؟ در واقع می‌فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی ارزش است. اینجاست که ارزش و مفهوم «ثارالله» معلوم می‌شود. ثارالله اضافه تشریفی است. خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازه خدای متعال است.

                                                                 « عيد سعيد غدير مبارك »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/23ساعت 12:35  توسط نورا  | 

« چگونه غرق محبت خالقی؟! »

 

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد:

 

اول- مرد فاسدی از کنار من گذشت. من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

گفت: ‌ای شیخ! خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

 

دوم- مستی دیدم که ... افتان و خیزان راه می‌رفت. به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نیفتی.

گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

 

سوم- کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آورده‌ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

 

چهارم- زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست. تو چگونه غرق محبت خالقی، که از نگاهی بیم داری؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 10:25  توسط نورا  | 

« گفتگو با محبوب »

  

      گفتم: خدای من! دقایقی بود در زندگی ام هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم. در آن لحظات شانه‌های تو کجا بود؟

     گفت: عزیزتر از هرچه هست. تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی. من لحظه‌ای خود را از تو دریغ نکرده‌ام؛ که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش مینگرد، با شوق تمام، لحظات بودنت را به نظاره نشسته بوده‌ام.

 

     گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

     گفت: عزیزتر از هر چه هست. اشک تنها قطره‌ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می‌کند. اشکهایت به من رسید ومن یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چراکه تنها اینگونه می‌شود تا همیشه شاد بود.

 

     گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سرراهم گذاشته بودی؟

     گفت: بارها صدایت کردم. آرام گفتم از این راه نرو که به جایي نمی رسی. تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که اي عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

 

     گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

     گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی. می خواستم برایم بگویي. آخر تو بنده من بودی. چاره‌ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

 

     گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

     گفت: بار اول که خدایا گفتی آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر صداي خدایای تو را نشنوم. تو باز گفتی خدایا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر میدانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدایا گفتن اصرار می‌کنی همان بار اول شفایت می‌دادم.

 

     گفتم: مهربان ترین خدا دوستت دارم ...

     گفت: عزیزتر از هر چه هست. من دوست تر دارمت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 10:45  توسط نورا  | 

« فرعون و شیطان »

  

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: « اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. »

فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره‌ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا درآورد.

 

فرعون پرسید: « کیستی؟ »

ناگهان دید که شیطان وارد شد و گفت: « خاک بر سر خدایی که نمی‌داند پشت در کیست. »

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.

بعد خطاب به فرعون گفت: « من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم. آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ »

 

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: « چرا آدم را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟ »

شیطان پاسخ داد: « زیرا می‌دانستم که از نسل او همانند تويي به وجود می‌آید. »

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/19ساعت 10:24  توسط نورا  |